شمارهٔ ۴۸ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
گل گل شکفتی از می و افروختی مرا
افروختی ز باده چها سوختی مرا
نه مست و نه خمار نه هجران و نه وصال
حیرت گدازدم که چرا سوختی مرا
باج ظرافت از همه گلرخان بگیر
آتش زدی چمن چمن افروختی مرا
هم جبهه بهارم و هم سجده خزان
این شیوه ها برای چه آموختی مرا
داد از ستم ظریفی بیداد داد داد!
آتش به دیگری زدی و سوختی مرا
من سینه صاف و چرخ ستمگر کجا برم
این ناله ها که در جگر اندوختی مرا
غیری نبود غیر من و تو به جان تو
در مکتبی که درس دل آموختی مرا
درآتش ار گداخته گردم به یاد تو
باور مکن هنوز که واسوختی مرا
از خجلت شکایت و شکرش کجا روم
پیدا نه حاصلی که تو اندوختی مرا
آتش سلم خرند ز خاکسترم هنوز
از شوخیی که روز ازل سوختی مرا
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به توصیف عشق و احساسات خود میپردازد. او از زیبایی و ظرافت معشوق حرف میزند که او را به شدت تحت تأثیر قرار داده و در آتش این عشق سوزانده است. شاعر بیان میکند که نه در حالت مستی است و نه در حالت خمار، بلکه دچار حیرت از این حس عمیق است. او احساس میکند که معشوق با زیباییاش چمنزار عشق را به آتش کشیده و او را مجروح کرده است. همچنین، شاعر در تلاش است تا بفهمد چرا این تجربیات را به او آموخته و چه چیزی در نهایت به دست آورده است. احساس ناتوانی و ضعف در برابر ستم زمان را نیز بیان میکند و میگوید که هنوز هم در یاد معشوق به آتش عشق میسوزد. در نهایت، او از ناتوانی در بیان شکایت و شکرگزاری از این عشق سخن میگوید.