شمارهٔ ۴۲۴ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
گلاب خون و عبیر غبار می طلبد
چه قرض کهنه ز ما آن سوار می طلبد
زبان نفهمی ترک نگاه گرم از دل
شراب شعله کباب شرار می طلبد
به خون حسرت جاویدکشتنم بس نیست
که خونبهای من از روزگار می طلبد
شود چو نکهت گل بال گرم پروازم
صبا گر از چمن آید که یار می طلبد
ز راه وعده نزاکت کشیدنم بس نیست
که دل تپیدن من انتظار می طلبد
شدیم محرم و گشتیم راز دار و همان
نگاه شرم به بزم تو بار می طلبد
فسرده خاطری آه گزنده ای دارد
که نار شعله از او زینهار می طلبد
گرفته ایم به راهی ز گریه سامانی
که آب بیشتر از انتظار می طلبد
مسافر است مروت ز کوی یار اسیر
دل شکسته ز ما یادگار می طلبد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر، احساسات عمیق و نیازهای روحی خود را بیان میکند. او به دنبال عشق و وجود یار است و میگوید که به خاطر عشق و حسرت، انتظار و نیاز به محبت در دلش شعلهور است. جستجوی او برای آرامش و اتصال به معشوق، با تصاویری از خون، غبار و شراب همراه است. او به این نکته اشاره میکند که عشق و توجه یار موجب زندگی و پرواز روحش میشود. در نهایت، شاعر احساس جدایی و دردهای ناشی از آن را توصیف میکند و از یادگاری که از عشق برایش باقی مانده است، سخن میگوید.