نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۳۱ اسیر شهرستانی

اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)

در دام تمنای تو گر بر سرم افتد

پرواز غباری شود و از پرم افتد

بر بیکسی خویش بنازم که ندارم

ترسی که هزیمت به صف لشکرم افتد

خورشید ز ضعفم نبرد راه به بالین

در سایه خاشاکی اگر بسترم افتد

پروانه پر سوخته خوی تو گردد

گر دیده آیینه به خاکسترم افتد

مانند سراب از جگرش دود برآید

در بحر اگر اشک شرر پرورم افتد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از احساسات عمیق و آرزوهای خود سخن می‌گوید. او به تمایل و عشق خود اشاره می‌کند و این که اگر این عشق به او آسیب بزند، او مانند غباری برای پرواز خواهد بود. همچنین، او بر تنهایی خود می‌نازد و از ترس شکست در جنگ صحبت می‌کند. او احساس ضعف و بی‌پناهی می‌کند و نمی‌تواند به آرامش برسد، حتی خورشید هم نمی‌تواند به او کمک کند. شاعر از سوختن در عشق و تلخی‌های آن می‌گوید و در نهایت به تصویر غمگینی از اشک و درد می‌رسد.