شمارهٔ ۴۲۵ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
تذرو جلوه ات را دیده من آشیان زیبد
همای نازکت را استخوان از مغز جان زیبد
دلم خوش در بغل دارد خیالت را تماشا کن
چنان آیینه ای را اینچنین آیینه دان زیبد
وفا سرشار و او سرمست و ساقی سرگران او
نگه را بیخودی می را طرب دل را فغان زیبد
نسیم وادی الفت بهار عمر جاوید است
محبت را دم عیسی غبار (از) کاروان زیبد
ستم پروده ام در مذهب ما شوخ چشمان را
اگر صد روی دل باشد دل نامهربان زیبد
زدم دست تضرع چون فلک بر دامن شاهی
که خاک درگهش را خاکروب از چشم جان زیبد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از زیبایی و جذبه معشوق خود میگوید و به تمجید از او میپردازد. او معتقد است که جلوه معشوقش برای او و خانهاش زیبا و دلنشین است. شاعر دل خوشی دارد و به تماشای خیال معشوقش مینشیند که مانند آیینهای درخشان است. عشق و وفا در این رابطه مشهود است و دلخوشی و مستی ناشی از آن را توصیف میکند. همچنین، او از محبت و دوستی به عنوان نمادی از جاودانگی یاد میکند و به آثار دلسردکننده ستمی که بر او رفته، اشاره میکند. در نهایت، او از درگاه الوهیت کمک میطلبد و ابراز نیاز به محبت و توجه میکند.