شمارهٔ ۴۳۷ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
عشق تو چراغ دل هر خام نگردد
صیدی است خیالت که به کس رام نگردد
عشقت نگذارد که زنم فال رهایی
تا پاکی نیت ورق دام نگردد
خواهم که برافتد ز جهان رسم دعا هم
تا هیچ زبان محرم آن نام نگردد
بی زحمت ایام کند کامروایی
تا غیر تو را در دل خودکام نگردد
بیتابی اگر شیوه سیماب نباشد
منت کش رسوایی آرام نگردد
بیدل شد اسیر و اثر عشق تو باقی است
کیفیت می در گرو جام نگردد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این اشعار درباره عشق و اثرات عمیق آن بر دل و روح انسان صحبت میکند. شاعر میگوید که عشقش مانند نوری است که دل را روشن میکند و هیچکس نمیتواند آن را رام کند. او از این میگوید که عشقش مانع از آن میشود که به فکر رهایی بیفتد و تمایل دارد دعاها نیز از میان بروند تا کسی نتواند نام محبوبش را بر زبان بیاورد. شاعر بیان میکند که باید عشقش را در دلش نگه دارد تا کسی جز محبوب در دلش جا نگیرد. همچنین اصرار دارد که آرامش و راحتی در عشق بدون درد و رنج حاصل نمیشود و این عشق او را دچار حالتی عمیق و ماندگار کرده که در آن به شدت اسیر است.