شمارهٔ ۴۳۹ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
اشکم از یاد لبت آب گهر می گردد
آهم از شوق رخت باغ نظر می گردد
بسکه برگشتگی بخت منش برده ز راه
قاصد از کوی تو نا آمده برمی گردد
خضر و شرمندگی خویش که در راه طلب
عذر کاهل قدمی برگ سفر می گردد
سینه صافی به دلم زنگ کدورت نگذاشت
زهر در ساغر اخلاص شکر می گردد
خاک هم از گل زخم تو نصیبی دارد
تربت ما چمن لخت جگر می گردد
شهرت ما نظر از پاکدلی یافته است
عیب ما آینه پرداز هنر می گردد
رخ افروخته بین آفت نظاره مپرس
قطره در چشمه آیینه شرر می گردد
پاک بینی نه چراغی است که بی نور شود
دیده گر خاک شود آینه ور می گردد
به تمنای تو از آتش هم سوخته اند
دل اگر خاک شود دیده تر می گردد
بی نیازی دم افروخته ای دارد اسیر
که چراغ شب و خورشید سحر می گردد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این غزل به احساسات عمیق شاعر درباره عشق و آرزوهایش میپردازد. شاعر با اشاره به اشک و فریادش از شوق معشوق، به بخت و تقدیر اشاره میکند که او را از رسیدن به معشوق دور کرده است. او از عذرخواهی خود به خاطر کاستیها و ناتوانیهایش در عشق سخن میگوید و احساس زهر در دل را بهطور استعاری به صداقت و اخلاص تبدیل میکند. شاعر همچنین نشان میدهد که چگونه خاک و طبیعت نیز از عشق و درد او تأثیر میپذیرند. غزل به زیبایی تماشا و نگاه عاشقانه را توصیف میکند و نشان میدهد که پاکدلی و بینیازی در عشق به چه معناست. در نهایت، او به تنگنای عشق و سوز و گداز دل اشاره میکند که حتی در تیرهترین لحظات، امید و نور وجود دارد.