شمارهٔ ۴۴۴ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
ز شوخی مژه گر جام برنمی گردد
شکار چشم تو ناکام برنمی گردد
ز دور باش تو قاصد نرفته برگردید
غنیمت است که پیغام بر نمی گردد
دل آمده است یه یادم نشان الفت کیست
رمیده تا نشود رام بر نمی گردد
به نا امیدی ما عمر جاودان بخشید
کسی زکوی تو ناکام بر نمی گردد
به غیر از اینکه ترحم کنی چه خواهی کرد
اسیر از تو به دشنام بر نمی گردد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر از احساسات عاشقانه و ناامیدی سخن میگوید. شاعر به این نکته اشاره دارد که تلاشها و آرزوهایش برای رسیدن به محبوب، بینتیجه مانده است. به نظر میرسد که هیچکس نمیتواند از وضعیت ناامیدی و دوری از محبت فرار کند و هیچ پیغامی از محبوب بازنگشته است. شاعر به تنهایی و اسیری خود در عشق اشاره میکند و از محبوب خواسته است که بر او ترحم کند، زیرا او در این راه تنها و ناکام مانده است.