نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۵۲ اسیر شهرستانی

اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

ز خون دل چه قدرها چمن حنا بندد

که دست نازکت از خون من حنا بندد

گداز رشک ز سیمای دل توان دیدن

به رنگ داغ که سوختن حنا بندد

ز شوق اینکه به لعل تو نسبتی دارد

پیاله همچو عقیق یمن حنا بندد

نمی گشایم اگر صبح عید می آید

شبی که دست مرا یار من حنا بندد

شفق دمید و چمن شد نگارخانه چین

ز عکس گل کف برگ سمن حنا بندد

چو لاله دیده من داغ رشک می سوزد

اگر ز رنگ گل آن سیمتن حنا بندد

رسیدن شب عید بهار نزدیک است

گل پیاله گر از دست من حنا بندد

حجاب روی کسی داده عیدی گلشن

که لاله از گل افروختن حنا بندد

گل همیشه بهارش خزان نمی بیند

چمن اسیر گر از اشک من حنا بندد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به مضمون عاشقانه و احساساتی درباره عشق و دلتنگی پرداخته است. شاعر با استفاده از تصویرهایی زیبا و معنادار از حنا و گل، احساسات عمیق خود را نسبت به محبوبش ابراز می‌کند. او از درد و رنج ناشی از عشق می‌گوید و به موازات آن، زیبایی‌ها و شادی‌های مرتبط با عشق را نیز به تصویر می‌کشد. در واقع، این شعر ترکیبی از شوق و اشک است و بیانگر ارتباط عمیق میان عشق و زیبایی‌های طبیعی می‌باشد. شاعر به نوعی به این نتیجه می‌رسد که عشق و زیبایی به هم پیوسته‌اند و در نهایت، عشق واقعی هیچگاه به خزان نمی‌رسد.