نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۵۴ اسیر شهرستانی

اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

دلی نسیم به عید بهار می بندد

که پای خود به حنای غبار می بندد

جنون که هیچ ندارد به عقل ویرانی

در خرابه ندانم چکار می بندد

یکی است دوزخ کین و حصار صافدلی

چه می گشاید از اینها چکار می بندد

علاج کین سپهر است ترک طول امل

زبان خصم به افسون مار می بندد

اسیر در سر کوی تو می گشاید دل

دری به روی غم روزگار می بندد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این ابیات به احساسات و اندیشه‌هایی درباره بهار، عشق و رنج می‌پردازد. او به استقبال بهار می‌رود و نشان می‌دهد که دلش به زیبایی‌های آن گره خورده است. همچنین، از عدم عقلانیت و جنون در مواجهه با مشکلات و ویرانی‌ها صحبت می‌کند. در ادامه، اشاره می‌کند که دوزخی از کینه و دل‌سردی وجود دارد که باید از آن رهایی یافت. در نهایت، شاعر به این نکته اشاره دارد که عشق می‌تواند راهگشا باشد و دل انسان در کوی معشوق به آرامش می‌رسد و در برابر غم‌های روزگار سدی ایجاد می‌کند.