نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۵۹ اسیر شهرستانی

اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

میان مهربانی آنچنان بیگانه می خندد

که شمع از خجلتم می گرید و پروانه می خندد

به پیری گشته ام بازیچه طفلی تماشا کن

ز شوخی زیر لب بر محرم و بیگانه می خندد

چنان گرم است از دیوانه ام بازار خندیدن

که گوهر در محیط اخگر در آتشخانه می خندد

ز عکس روی طفلان گلستان خوان بازیگوش

به رنگ گل در و دیوار مکتبخانه می خندد

شگون دانسته چندان خنده بر سامان دل کردن

که بیند صبح را گر فرش این ویرانه می خندد

ز طفلی گفتگوی عشق را افسانه می داند

اگر در خواب می بیند دل دیوانه می خندد

چنان بالیدن از فیض هوای ابر می جوشد

که همچون غنچه در دامان دهقان دانه می خندد

اسیر از توبه ساغر می کشم در وادی شوقی

که از خاک ره زهدم گل پیمانه می خندد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به زیبایی احساسات و تضادهای انسانی را به تصویر می‌کشد. شاعر در آن از کنش‌های خنده و شادی در میان مشکلات و بی‌مهری‌ها سخن می‌گوید. او به پیری و تنهایی خود اشاره می‌کند و اینکه چگونه در این حال، دیگران به خنده و بازی مشغول‌اند. همچنین به شادی‌های کوچک و زودگذر زندگی، مانند عشق و جوانی، اشاره می‌کند که حتی در شرایط سخت نیز وجود دارد. در نهایت، شاعر با حسرت و تمایل به شوق و عشق، به این نتیجه می‌رسد که زیبایی‌های زندگی همچنان می‌توانند در دل و پیرامون او حضور داشته باشند، حتی اگر در شرایط ناگواری باشد.