نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۶۶ اسیر شهرستانی

اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

بهار می رسد و برگ عیشها دارد

هوا زسایه گل پای در حنا دارد

همین بلندی اقبال ما فضول نمود

در این دیار که صد بام یک هوا دارد

ستم ظریفی از این بیشتر نمی باشد

به غیر در شکر آب است و رو به ما دارد

شدم غبار و تسلی نمی شود از من

دل رمیده ندانم چه مدعا دارد

گریز پایی الفت نواز را نازم

چو دورگرد نگه پای آشنا دارد

زکعبه می رسم اما هنوز در طوفم

غبار وادی دل روی بر قفا دارد

اسیر غره الفت مشو که خوی کسی

اگر غبار شوی با تو کارها دارد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به زیبایی‌های بهار و شادی‌های آن اشاره می‌کند. او از خوشی‌های زندگی و لطافت هوای بهاری سخن می‌گوید، اما همزمان به ستمی که بر دلش رفته نیز اشاره می‌کند. او خود را همچون غباری در مسیر عشق می‌بیند و از دل رمیده‌اش نگران است. شاعر از جذابیت الفت و نزدیکی با دوستان سخن می‌گوید، ولی هشدار می‌دهد که نباید به خیال دوستی‌ها گرفتار شد، زیرا در این راه ممکن است دچار مشکلاتی شود. در نهایت، او به جستجو و درگیری درونی‌اش ادامه می‌دهد و احساس بلاتکلیفی را از خود بروز می‌دهد.