نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۶۸ اسیر شهرستانی

اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)

در دل خیال چشمش مست است و خواب دارد

دانسته عشق ما را بی اضطراب دارد

کی شرم می گذارد او را به صحبت من

تنها اگر نشیند از خود حجاب دارد

با دل کسی چه سازد وصل و شکیب تا کی

دیوانه ای به تمکین ما را کباب دارد

رخش ستم سواری چوگان گرفته برکف

این است گوی و میدان هر کس که تاب دارد

عشق اسیر دل را جام جهان نما کرد

صبح اینقدر سعادت از آفتاب دارد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به توصیف احساسات عاشقانه و کشش‌های درونی خود می‌پردازد. او می‌گوید که چشم معشوقش در خواب و خیال است و عشق آنها بی‌هراس و آرامش است. معشوق از حضور او شرم نمی‌کند، اما اگر در تنهایی باشد، حجاب و فاصله‌ای میان آنها وجود دارد. شاعر از درد و رنج دل‌تنگی و بی‌قراری ناشی از عشق می‌گوید و به قدرت عشق اشاره می‌کند که دل عاشق را مانند جامی بزرگ می‌سازد. در نهایت، او به خوشبختی و سعادت ناشی از عشق اشاره دارد که مانند آفتاب می‌درخشد.