شمارهٔ ۴۶۹ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
از دل ما دلت خبر دارد
دوستی اینقدر اثر دارد
هرکه رویت بدید حیران است
پاکی گوهر نظر دارد
مهر نگشوده سوزدش چون شمع
نامه دل ز نامه بردارد؟
به جلا می زنم در خالی
که اگر دل تپد خطر دارد
من و خاک دری که از خورشید
آسمان خشت زیر سر دارد
دل ما دارد آرزوی پری
با تو یک حرف مختصر دارد
بی نیاز است اسیر از دو جهان
که لب خشک و چشم تر دارد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به عمق محبت و دوستی اشاره میکند و میگوید که دل انسان از عشق باخبر است. وقتی کسی به چهره معشوق نگاه میکند، حیرت زده میشود و این پاکی عشق را در نظر میبیند. عشق میتواند انسان را بسوزاند، همانند شمعی که میسوزد. شاعر بیان میکند که دلش آرزوی وصال معشوق را دارد و اگر چه از دنیا بینیاز است، اما همچنان در دل دلیلی برای اشک و عطش دارد. در نهایت، امید و عشق او به معشوق بسیار قوی است و این احساسات او را درگیر کرده است.