شمارهٔ ۴۷۶ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
ز استخوان ساخته صنعتگر قدرت درمی
که وطن در دلش آن گوهر تابان دارد
با وجودی که ندید است کس از درج او را
مشتری بیحد و جوینده فراوان دارد
هرکه دیدش به هوا تا ننماید او را
از شعف در دهنش گیرد و پنهان دارد
شبچراغی است که شمع همه کس روشن از اوست
با گدا رابطه و قرب به شاهان دارد
نیستش منتی از تربیت مهر و سحاب
زر خورشید توقع نه ز باران دارد
خون و شیر است که جوشیده و او گشته عیان
نسبتی لیک نه با این و نه با آن دارد
نه عقیق است و نه الماس و نه یاقوت و نه لعل
آشنایی نه به سیلانی و مرجان دارد
نه زمرد نه زبرجد نه خزف نه لؤلؤ
نه ز دریا خبر و نه اثر از کان دارد
ضعف پیری اگرش مایده روح کند
همچو گل خنده رنگین به جوانان دارد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به وصف شخصیت و ویژگیهای خاص یک فرد میپردازد که از جنس استخوان و قدرت ساخته شده و در دل خود عشق به وطن را دارد. او به دلیل ویژگیهای منحصر به فردش، بسیار خواستنی و جویای توجه است، حتی اگر دیگران نتوانند او را بهراحتی بشناسند. این شخص همچون چراغی است که دیگران را روشن میسازد و رابطهاش با فقرا و ثروتمندان برابر است. او نیازی به منت گذاشتن ندارد و بهواسطهٔ ذاتش، درخشش و رنگارنگی خاصی دارد. هرچند ممکن است شباهتهایی با جواهرات نداشته باشد، اما خود دارای ارزش و زیبایی خاصی است و در دل جوانان شادی و سرزندگی میآفریند.