شمارهٔ ۴۷۵ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
گل خیال که در آب و آتشم دارد
که یاد خنده غفلت مشوشم دارد
اگر غبار نگردم غبار خواهم شد
به دام شوخی جولان ابرشم دارد
شهید جلوه شمشیر گشتنم بس نیست
هلاک شوخی پرواز ترکشم دارد
عداوتم گل خجلت به بار می آرد
ز درد کینه دل پاک بی غشم دارد
ز کینه ام دل شمشیر آرمید و هنوز
خیال ابروی او درکشاکشم دارد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر حاکی از احساسات عمیق و متناقض شاعر است. شاعر در آن به تصویری از عشق و یادآوری گذشته میپردازد، که همزمان شور و غم را با هم تجربه میکند. او از نگرانی درباره تبدیل شدن به غبار حرف میزند و بر تأثیر شوخی و بازیهای زندگی بر حال و هوایش تأکید میکند. همچنین، شاعر نشان میدهد که حتی با وجود تلاش برای رهایی از کینه و درد، تصویر معشوق همچنان در ذهنش باقی مانده و او را آزار میدهد. بهطور کلی، این شعر بیانگر جراحتهای عاطفی و درگیریهای درونی شاعر است.