نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۷۹ اسیر شهرستانی

اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)

دلی کز غمش می به ساغر ندارد

الهی که تا حشر سر بر ندارد

چه گل چیند از پنجه دست رسایی

که خاری ز راه دلی بر ندارد

گلم دست خالی است از سیر باغی

که تا سایه خار بی بر ندارد

نچینم گل باغ آیینه ای را

که بویی ز خاک سکندر ندارد

بنازم به قدری که تمکین نداند

ببالم به شأنی که لنگر ندارد

نخواهم چو گل در حنا پنجه ای را

که از چنگ دل زخم خنجر ندارد

نگوید کسی با پدر خواب یوسف

که سودای رشک برادر ندارد

اسیر از دلم خون روان شد ندیدم

کتابی که نادانی از بر ندارد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به درد و رنجی عمیق ناشی از عشق و غم اشاره می‌کند. او به این نکته می‌پردازد که دلش نمی‌تواند از غم رها شود و به همین خاطر از زیبایی‌های زندگی و گل‌های باغ نیز نمی‌تواند لذت ببرد. شاعر می‌گوید که او حتی از چیدن گل‌ها نیز خودداری می‌کند چرا که این گل‌ها هیچ بویی از عشق و خوشبختی ندارند. او به تمکین و عدم توانایی در مقاومت در برابر عشق اشاره می‌کند و می‌گوید که نمی‌تواند به گل‌ و گیاهانی که خود را در معرض خطر و درد قرار داده‌اند، دست بزند. در نهایت، شاعر از نادانی و عدم آگاهی نیز سخن می‌گوید و به خسران عاطفی خود اشاره می‌کند.