شمارهٔ ۴۷۷ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلات مفتعلن فع (منسرح مثمن مطوی منحور)
چرخ به تسلیم پیشه دست ندارد
خاک ز افتادگی شکست ندارد
یاد مکافات خاطرش بخراشد
هر که ترحم به زیر دست ندارد
گشته ز منت خراب و باده شمارد
دل خبر از نشئه الست ندارد
تا نکند سینه ناله گریه نجوشد
خوشه نبالد چو داربست ندارد
نشئه شوقش گداخت غفلت دیرین
سر خوش آن باده ای که مست ندارد
باطن بی حیله جو اسیر که زاهد
دیده ظاهر که هر چه هست ندارد؟
رحم کند گر به خویش باطن صوفی
کار به رندان می پرست ندارد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به تناقضاتی که در زندگی و انسانها وجود دارد، اشاره میکند. او به این نکته میپردازد که چرخ روزگار تسلیم نمیشود و خاک به خاطر افتادگی شکست نمیخورد. او همچنین به یاد مکافات و عواقب اعمال اشاره میکند و بر این باور است که کسانی که به افراد زیر دست ترحم نمیکنند، خودشان دچار مشکلات خواهند شد. شاعر به مفهوم باده و نشئه به عنوان نمادی از شادی و غفلت پرداخته و به نظر میرسد که آدمیان باید به درون خود و واقعیات زندگی توجه کنند. در نهایت، وی به رابطه بین زاهدان و رندان اشاره دارد و این نکته را مطرح میکند که در زندگی واقعی، تفاوتها و تناقضات زیادی وجود دارد.