شمارهٔ ۴۸۰ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
نگاه خونی و مژگان تیغزن دارد
شهید او که چه ترکان صف شکن دارد
چنان شکار وفا گشته چشم غمازش
که سوی هر که نگه می کند به من دارد
به راز دار محبت چه احتیاج قسم
لبی که مهر خموشیت بر دهن دارد
نسیم زحمت بیجا مکش که یوسف من
تنش ز نکهت گل تار پیرهن دارد
دلم ز فیض خموشی زبان عالم بست
غنیمت است که دیوانه یک سخن دارد
اسیر چند ز بیگانه خوی من پرسی
کسی که روی گل و بوی یاسمن دارد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به وصف زیبایی و ویژگیهای خاص شخصی اشاره دارد که عشق و وفای او را تحسین میکند. شاعر از نگاه و مژگان این فرد سخن میگوید و بیان میکند که چشم او به هر کسی نیندازد، به یاد او میافتد. همچنین، شاعر اهمیت عشق و محبت را در مییابد و به زیباییهای وجود محبوب خود اشاره میکند. در پایان، شاعر از کسانی که درباره او میپرسند میگوید که هیچ کس به اندازه او به زیبایی و لطافت نزدیک نیست. شعر غرق در احساسات عاشقانه و عشق بیپایان است.