نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۸۲ اسیر شهرستانی

اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مسدس مخبون محذوف)

دل ما زخمی از مرهم ندارد

اگر شادی ندارد غم ندارد

ز من مجنون گریزد دشت در دشت

چه شد زنجیر پای کم دارد

دلم آن غنچه بی آب و رنگ است

که در زیر نگین شبنم ندارد

مشو آزرده دل از مردن من

که مرگ چون منی ماتم ندارد

اسیرت را فلک بخشیده دردی

که در خاک و گل آدم ندارد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعری در این verses احساسات عمیقی را درباره درد و رنج دل بیان می‌کند. دل او زخم‌هایی دارد که هیچ درمانی بر آن نیست و اگرچه شادی در زندگی‌اش نیست، غم هم ندارد. او به نوعی بی‌چاره‌گی خود اشاره می‌کند و به این فکر می‌کند که چگونه می‌تواند در چنین وضعیتی سر کند. دلش را به غنچه‌ای تشبیه می‌کند که بی‌آب و رنگ است و از زندگی محروم مانده است. او از مرگش نمی‌هراسد، زیرا مرگ او را دچار ماتمی نمی‌کند. در نهایت، به درد و رنجی که برایش مقدر شده اشاره می‌کند؛ دردی که حتی در دنیای خاکی و مادی نیز وجود ندارد.