نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۸۸ اسیر شهرستانی

اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

نه اشک است اینکه بی یاد تو در چشمم غلو دارد

نگاه از شوق دیدارت دل پر آرزو دارد

گل پیمانه هم در دست ساقی غنچه می گردد

مگر در سر هوای غنچه خندان او دارد

شکست زلف او بسیار می دیدم چه دانستم

که بهر قتل من چون خط سپاهی در سبو دارد؟

ز بس دل با خیالش می کند مشق پریشانی

سر بند نسیم زلف او را مو به مو دارد

ز بس از حرف شوق روی او گل در گریبان کرد

بسان غنچه مکتوب اسیران رنگ و بو دارد

ز موج آتشین بند نقاب شرم بگشاید

ز عکس چهره او دختر رز بسکه رو دارد

شدم شرمنده عشق از تغافلهای شرم او

خوشا چاک دلی کز بینش مژگان رفو دارد

سجودی پیش آن محراب ابرو می توان کردن

اسیر از خون امید دو عالم گر وضو دارد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر با احساس عمیق عشق و شوق به معشوق نوشته شده است. شاعر به یاد معشوق اشک نمی‌ریزد، بلکه دلش پر از آرزو و عشق است. او زیبایی و لطافت معشوق را با گل و غنچه مقایسه می‌کند و می‌گوید که حتی زلف او نیز مانند سپاه قاتلانه‌ای در دل او اثر گذاشته است. شاعر از ناکامی‌های خود و تاثیرات زیبایی معشوق بر روی خود می‌گوید و به نوعی از شرم و عشقش آفرین می‌خواند. در نهایت، او اشاره می‌کند که عشقش به حدی عمیق است که از هر محرابی می‌تواند سجده کند و روحش به امید معشوق زنده است.