شمارهٔ ۴۹۶ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
حباب با دل من آشنایی ای دارد
شکسته بند خطر مومیایی ای دارد
رهین منت پیر و جوان ز یکرنگی است
دلی که آینه خو شد گدایی ای دارد
خرابه کشتی و صحرا محیط و دل طوفان
جنون به عالم دل ناخدایی ای دارد
جنون ملال گداز خوشی است عاشق را
دیار دل نمکین روشنایی ای دارد
به نقص ما منگر بیش از این حریم دل است
که نارسا نگه اینجا رسایی ای دارد
خرابه دل من مسجد نماز من است
قضای ظاهریم خوش ادایی ای دارد
صفای آینه غیر است و جذبه نامحرم
اگر دلی به دلی آشنایی ای دارد
ز داغ بندگیت دل جدا نمی داند
اسیر عاجز اگر خودنمایی ای دارد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به احساسات عمیق و پیچیدهی شاعر دربارهی عشق و دلتنگی اشاره دارد. شاعر با استفاده از تصاویری مانند "حباب" و "خرابه" به ضعف و شکنندگی آنچه در دل دارد، میپردازد. او به تأثیر عشق و جنون بر رفتار و احساسات انسان اشاره میکند و به نوعی آگاهی از نقصها و محدودیتهای خود دارد. دلش را به یک "مسجد" تشبیه میکند که نشاندهندهی مکانی مقدس و مهم برای اوست. همچنین، شاعر به تجربیات و ارتباطات عاطفی اشاره میکند و دقت دارد که هر ارتباطی میتواند حاوی زیبایی و در عین حال درد باشد. در نهایت، او به وابستگی عمیق خود به عشق و بندگی اشاره میکند.