نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۰۲ اسیر شهرستانی

اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

به بزم شیخ و برهمن نشستنی دارد

بساط مردم نادیده دیدنی دارد

غنیمت است که زنجیر سر بسر گوش است

سخن نگفتن مجنون شنیدنی دارد

ستمگران تغافل منش چه می دانند

که صیدم از نرمیدن رمیدنی دارد

دلم بهار شکست است تا شد از تو درست

پذیره ای که چه رنگین تپیدنی دارد

اسیر چاره راحت ز غیر می جوید

دلش خوش است که چون دوست دشمنی دارد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بررسی و توصیف حالاتی از عشق، درد و زیبایی‌ها می‌پردازد. شاعر به تماشای بزم‌های شیخ و برهمن اشاره می‌کند و در عین حال به بساط مردم نادیده و غنایتی که در سکوت مجنون وجود دارد، تاکید می‌کند. او از ستمگران و غفلت آن‌ها سخن می‌گوید و به دل شکست‌خورده‌اش که در جستجوی محبت است اشاره می‌کند. در نهایت، شاعر بیان می‌کند که دل اسیر در جستجوی راحتی و عشق است، حتی اگر دشمنی در میان باشد.