شمارهٔ ۵۰۵ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
گر دست هوای تو به دلها نگذارد
خمیازه گلها به چمن پا نگذارد
از بسکه زیاد مژه ات محشر نیش است
ترسم که تپیدن به دلم پا نگذارد
سرو تو چه شد کز چمن دیده نروید
یادش نتواند که به دل پا نگذارد
دارم گلی از بزم کسی جای دل امشب
آیا بگذارد به منش یا نگذارد
لب تشنگیم ریشه دوانیده به صحرا
وقت است که نم در دل دریا نگذارد
منع سفر بیخودی آسان نتوان کرد
رفتیم بگو شوخی ایما نگذارد
دشت از گل اشکم شده باغ دل پرخون
نامش چمن آبله پا نگذارد
غارت زده بیداد گران دلشده مستان
دل سختی او شیشه به خارا نگذارد
غارتگر شوخی است اسیر آن نگه مست
ترسم دل ما را به دل ما نگذارد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و احساسات عمیق عاشقانه است. شاعر به زیبایی معشوق و تأثیر آن بر دل و جان خود اشاره میکند. او از حسرت و درد عشق میگوید که چگونه احساسات عمیق به دلها نفوذ نمیکنند و باعث نمیشوند که عشق در دل شکل بگیرد. احساسات پیچیدهای چون تشنگی، یأس و غم از دست دادن نیز در این شعر به تصویر کشیده شدهاند. در نهایت، شاعر به خطر از دست دادن این احساسات و زیباییها اشاره کرده و نگران است که عشق نتواند به قلبها نفوذ کند.