شمارهٔ ۵۱۱ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
مگو کشتن بلایی بر سر منصور میآرد
شراب نیستی جان در تن مخمور میآرد
چه شد خوارم جنونم آنقدرها دوست میدارد
که زنجیر مرا از تار زلف حور میآرد
نمیدانم دل دیوانه در بزم که ره دارد
به سویم هر نفس گلدستههای نور میآرد
تجلی نامه موسی اگر از طور میآید
محبت هم پیام ما ز راه دور میآرد
نمیدانم خراب کیست کز یک قطرهٔ باران
کمان موج بر بازوی دریا زور میآرد
به گلزارم کشد شوق تو پندارد دلی دارم
نسیمی غنچهٔ مغز مرا در شور میآرد
قناعت خاک را هم گنج گوهر میتواند کرد
کلید ملک جم از نقش پای مور میآرد
اسیر بیسرانجام تو عالی همتی دارد
برای ما شراب از کاسه فغفور میآرد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از احساسات عمیق خود نسبت به عشق و دیوانگی صحبت میکند. او به تضادهای زندگی اشاره میکند و میگوید که چگونه عشق و جنون، تاثیرات متفاوتی بر او دارند. به طور خاص، تعبیراتی از عدم وجود و سرگشتگی را به تصویر میکشد و بر این نکته تأکید میکند که عشق میتواند از دور پیامآور خوشی و نور باشد. در عین حال، او به زیباییهای طبیعی و قدرت عشق اشاره میکند و میگوید که حتی سادهترین چیزها میتوانند ارزشمند باشند. شاعر از شوق و تمایل به محبوبش میگوید و کنجکاوی او درباره زندگی و احساساتش را نشان میدهد.