شمارهٔ ۵۲۱ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
بسکه دارم به دل محبت درد
درد جویم ز یار و طاقت درد
شاد از آنم که آشنا شده است
با لب زخم من شکایت درد
می ربایند مو به مو از هم
عضو عضو مرا ز لذت درد
ما کجا تلخی دوا ز کجا
می گریزیم در حمایت درد
ناله می روید از نی تیرش
در دل ما به ذوق عشرت درد
استخوانم به خویش می بالد
هر نفس زیر بار منت درد
بند بندم طلسم شور نی است
تا نمکسود شد ز لذت درد
زده عشقت صلای مهمانی
داغ ما را به خوان قسمت درد
می کنم جان فدای گرمی عشق
دل اسیر وفای راحت درد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر احساسات عمیق عشق و درد را به تصویر میکشد. شاعر از درد درونی ناشی از عشق میگوید و اینکه چگونه این درد، همراه با لذت، به شکایت و نالهای بدل میشود. او از زیبایی آشنایی با محبوب و تلخی دردها سخن میگوید. عشق او به محبوب عمیق و سرشار از درد و لذت است، و این احساسات به زودی با زخمهای عشق نمایان میشوند. شاعر به این نکته اشاره میکند که چگونه هر لحظه از عشق، با وجود دردها، ارزشمند است و او حاضر است جانش را فدای این عشق کند. در نهایت، درد و لذت به هم پیوند خوردهاند و هر کدام نشانهای از عشق ناب او هستند.