شمارهٔ ۵۲۴ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
یاد چشمت سرگران تا چند از دل بگذرد
تا کی این صیاد مست از صید غافل بگذرد
سبزه زنجیر می روید ز صحرای جنون
سیر دارد گر نسیمی بی سلاسل بگذرد
موج را بیدست و پا تر می نماید اضطراب
کشتی بی لنگران از بحر مشکل بگذرد
بی نیازیهای دهقان خانه سوز آفت است
میگدازد برق را هرکس ز حاصل بگذرد
کشتی دریای عاشق را حباب وحشت است
آب می گردد اگر از یاد ساحل بگذرد
پاک شو ز آلودگیها در ره تنگ عدم
از گهر چون رشته ای تر گشت مشکل بگذرد
کشت بی برگی است برقش دشتبانی می کند
آفت از دست توکل دست بر دل بگذرد
شوق را نازم چه پروا دارم از واماندگی
منزل از همراهی کامم ز منزل بگذرد
صبح خندان می شود بر روی تیغ آفتاب
کاملی باید که از تقصیر جاهل بگذرد
قطره ما از خیال بحر طوفان است اسیر
مایه سیل است هر اشکی که از دل بگذرد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به ابراز احساساتی عمیق و تأمل در مورد عشق، یاد و تأثیرات آن میپردازد. شاعر به یاد چشمان معشوق و تأثیر آنها بر دل اشاره میکند. او نگران است که چگونه این یادها و احساسات میتوانند از دل انسان عبور کرده و اثر بگذارند. همچنین به تقابل بین آزادگی و احساس وابستگی اشاره دارد و نگرانی از دست دادن کنترل بر احساسات را بازگو میکند. او همچنین بر این نکته تأکید میکند که زندگی بدون درک و همراهی میتواند بیثمر باشد و لحظات شادی و غم را در تعادل با هم نشان میدهد. شعر در نهایت به این ختم میشود که غم و اشک، بخشی از تجربه انسانی و وجودی ما هستند.