شمارهٔ ۵۲۸ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
کسی که در دل خود از نیاز میگذرد
ز خاطر که به عمر دراز میگذرد
هلاک توبه پشیمان دلی که هر ساعت
گذشته از سر بیداد و باز میگذرد
اجل که جوهر شمشیر ناز میداند
چرا به خاک شهیدان به ناز میگذرد
نگه ز کعبه و بتخانه باج میگیرد
به این غرور چه الفتنواز میگذرد
یگانه گوهر دریای خاک خواهد شد
دلی که از سر افشای راز میگذرد
غبار هستی محمود میرود بر باد
اگر نسیم به زلف ایاز میگذرد
بهار گریه الفت طراز میآید
خزان ناله وحشت گداز میگذرد
ادب ز آینه هستیم غبار انگیخت
ز خاطر که به این ترکتاز میگذرد
اسیر صلح نخواهد که جنگجو باشی
دگر به عمر تغافلنواز میگذرد؟
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بررسی مفاهیمی همچون گذر زمان، توبه، زندگی و خودشناسی میپردازد. شاعر به این نکته اشاره میکند که انسانها باید از نیازهای درونی خود عبور کنند و بر لحظات گذشته خود تامل کنند. او میگوید که اگر انسان هر لحظه از زندگی خود را صرف پشیمانی کند، به هلاکت خواهد رسید. همچنین، مرگ و تقدیر به گونهای به زندگی ادامه میدهند و این زندگی گاهی به تجربیات و فراقهای عاطفی اشاره دارد. شاعر به تضاد میان عشق و غم اشاره میکند و میگوید که گاهی باید از افشای رازها بگذریم تا به آرامش برسیم. در نهایت، او تأکید میکند که اگر میخواهیم به حقیقتی عمیقتر برسیم، باید از سهلانگاری بگذریم و با آگاهی و تلاش، به صلح و جنگ درونی خود پایان دهیم.