شمارهٔ ۵۳۸ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)
وفا به مهر و عداوت به کین نمیارزد
گشاد کار به چین جبین نمیارزد
زمانه گر شود آیینهدار امیدت
به حسرت نگه واپسین نمیارزد
بنای ملک سلیمان کدورتآباد است
به چین حلقه نقش نگین نمیارزد
دلم در آتش اوضاع روزگار گداخت
دوروزه عمر به آن و به این نمیارزد
گرفتم آنکه ز پستی به عرش رفتی اسیر
به خاکمالی دام زمین نمیارزد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به نوعی به بیارزشی وفاداری به دوستان ناپایدار و کینه توزی در روابط انسانی اشاره دارد. شاعر بیان میکند که حتی اگر زمانه به ما امید بدهد و امکانات خوبی را فراهم کند، باید از حسرت گذشته دست برداریم، زیرا اینها هیچ ارزشی ندارند. همچنین او به تأکید بر اینکه زیبایی و قدرت ظاهری، مانند گنجینههای سلیمان، در نهایت بیمعنا هستند و زندگی کوتاهتر از آن است که بخواهیم وقتمان را صرف چیزهای بیفایده کنیم. در نهایت، شاعر به این نتیجه میرسد که بزرگترین موفقیتها در این دنیا هم نمیتوانند ارزش واقعی را نمایان کنند و معلوم میشود که بندگی و ذلت در برابر دنیا هیچ بهایی ندارد.