شمارهٔ ۵۳۹ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
سررشته جنون ره اهل هوس نزد
بند گران به پای مگس هیچ کس نزد
روشندلی ز پرتو افتادگی بود
بیهوده شعله دست به دامان خس نزد
خون شد درون سینه دل و شکوه سر نکرد
بحری است اینکه غیر خموشی نفس نزد
آیینه در غبار کدورت نشست اسیر
روشندل آنکه تکیه به این یک نفس نزد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به موضوعاتی چون جنون و هوس، جدایی و درد درون میپردازد. او اشاره میکند که اهل هوس هیچگاه نمیتوانند به بند و زنجیر عشق واقعی درآیند. همچنین، روشنایی و آگاهی ناشی از تواضع و افتادگی است و تلاش برای بالا رفتن از مقام خود به بیهودگی منجر میشود. شاعر به نشان دادن درد و رنج درون دل و سکوت عمیق نفس میپردازد و میگوید در این دنیای غبارآلود، روشنفکر واقعی نمیتواند به ظواهر فریبنده تکیه کند.