نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۴۲ اسیر شهرستانی

اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

نه همین نامه چو شمع از خبرم می سوزد

که چو پروانه پر نامه برم می سوزد

پر طاوس کشد سایه آن جلوه به خاک

هر قدم شوق به رنگ دگرم می سوزد

انتظارت نشود سرمه کش دیده کس

این چراغی است که از چشم ترم می سوزد

عضو عضوم سبق سوختن از هم گیرند

جگر از سینه ودل از جگرم می سوزد

هست در هر دو جهان داغ تو سرمایه من

هر کجا می روم آتش به سرم می سوزد

شمع بالین من امشب قد دلجوی کسی است

دل خورشید ز رشک جگرم می سوزد

نکند خواب اجل تیره سرانجام اسیر

شمع دیدار کسی در نظرم می سوزد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از احساس عمیق سوختن و درد ناشی از عشق و انتظار صحبت می‌کند. او به نوعی به تقدیر و سرنوشت اشاره می‌کند که هیچ چیز نمی‌تواند از شدت این احساس کم کند. نامه‌ای که می‌نویسد نماد عشق اوست و هر کجا که می‌رود، آتش عشق در دلش شعله‌ور است. وجود معشوق باعث می‌شود که او در برزخ شوق و حسرت زندگی کند و در نهایت، هر لحظه از آن عشق را همچون شمعی گرم و سوزان احساس می‌کند. شاعر نگران است که خواب مرگ او را از این عشق جدایش کند، زیرا این عشق همواره در ذهن و دلش تازگی دارد و نمی‌تواند از آن رها شود.