نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۴۵ اسیر شهرستانی

اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)

دیوانه او غیر تحمل نشناسد

گر سنگ رسد بر سرش از گل نشناسد

خاموشی ما بسکه در این باغ اثر کرد

کس بوی گل از ناله بلبل نشناسد

در دل غم و در دیده نگه بی تو غریب است

غارت زده اسباب تجمل نشناسد

بیگانگی است آنکه خریدار دل ماست

صید تو بجز دام تغافل نشناسد

شد زنده جاوید اسیر از غم پنهان

تنها چو تویی شعله تنزل نشناسد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره حالاتی از عشق و غم است. شاعر به حالت دیوانگی اشاره می‌کند که حتی اگر سنگ بر سرش بیفتد، از وضعیت خود آگاه نیست. خاموشی و ناله‌های بلبل در باغ اثر عمیقی گذاشته و دیگران نمی‌توانند بوی گل را احساس کنند. غم و تنهایی شاعر با حضور معشوق گره خورده و او به بیگانگی کسی که دلش را می‌خواهد اشاره می‌کند. در نهایت، شاعر بیان می‌کند که در مقام محبوب، دیگری نمی‌تواند او را درک کند و فقط اوست که می‌تواند احساسات عمیق و پنهان او را بشناسد.