شمارهٔ ۵۴۶ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
جان سختی دلم را بیداد می شناسد
قدر ستمکشان را فرهاد می شناسد
مشت غبار عاشق در دام اضطراب است
گشتیم خاک و ما را صیاد می شناسد
چون تیغ عشق بارد بیجاست لاف طاقت
از سر گذشتگان را جلاد می شناسد
ما رازدار عشقیم رسوا چرا نباشد
گلبانگ بیزبانی فریاد می شناسد
دارد نگاه عاشق اکسیر آشنایی
چشمش به خاک هر کس افتاد می شناسد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهٔ عمق و سختی عشق و شناخت روح واقعی انسانهاست. شاعر به این نکته اشاره میکند که عشق و درد ناشی از آن، جان آدمی را شکل میدهد و ستمگرانی که بر دیگران ظلم میکنند، درک هر چه بیشتری از درد و رنج دارند. بیان میشود که عاشق واقعی در ارتباط با دیگران احساسات و درون آنها را میشناسد و این شناخت به او قدرت و آگاهی میدهد. در نهایت، شاعر به این واقعیت اشاره میکند که عشق میتواند موجب رسوایی یا شهرت شود و هر انسانی که به عشق واقف است، به راحتی میتواند احساسات دیگران را درک کند.