شمارهٔ ۵۴۷ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
گریختم که به گرد ره تو کس نرسد
گداختم که به آیینه ات نفس نرسد
به غنچه از گل همراهی صبا چه رسید؟
کسی به کام دل از سعی هیچ کس نرسد
بهار سوختگی را طراوت دگر است
اگر چه گل چمن آرا بود به خس نرسد
به شاهراه وفا نام شکوه کس نشنید
چه شد که ناله به درد دل جرس نرسد
اگر چه صحن گلستان طلسم آب و هواست
به گرد گوشه بی توشه قفس نرسد
سپند اشک به آتش فشان به گلشن دل
که آفتی به ثمرهای پیشرس نرسد
اسیر جذبه عشق از هوا مدار طمع
که فیض بال هما از پر مگس نرسد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به ابراز احساسات عمیق و ناامیدی شاعر از نرسیدن به معشوق و عدم کامیابی در عشق میپردازد. شاعر بیان میکند که به خاطر عشق خود، از دیگران دوری کرده و در تلاش برای رسیدن به معشوق هیچ کس نمیتواند به خواستههای قلبیاش پاسخ دهد. او همچنین به این نکته اشاره میکند که زیباییهای طبیعی و گلها نمیتوانند تسکینی برای دل سوختهاش باشند. در نهایت، او به هشدار در مورد اسارت در عشق و این که نباید طمع کرد، میپردازد، زیرا در این راه هیچ بهرهای به دست نخواهد آورد.