نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۴۸ اسیر شهرستانی

اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

گذشته ایم ز سر تا به نقش پا چه رسد

بریده ایم ز دل تا به مدعا چه رسد

به هر که بود نصیبی ز هر چه داشت رسید

ستمگران همه چشمیم کز شما چه رسد

تو مست باده نازی کجا خبر داری

که از خمار تغافل به جان ما چه رسد

به این دل از چو تویی شکوه می توان کردن

ز خون خویش گذشتم به خونبها چه رسد

ز ناخدا گرهی وانشد به بحر و سفر

بیا اسیر ببینیم کز خدا رسد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از ناکامی‌ها و جدایی‌ها سخن می‌گوید. او به مظلومیت خود اشاره می‌کند و می‌گوید که از دل بریدن و فداکاری‌ها چه نتیجه‌ای حاصل شده است. همچنین به تقابل میان عشق و بی‌خبری معشوق اشاره می‌کند و می‌گوید که معشوق در غفلت خود غرق شده و از درد و رنج عاشق بی‌خبر است. شاعر به احساسات عمیق خود و تلاش برای ابراز آن‌ها پرداخته و به عدم توجه دیگران به رنج‌های خود اشاره دارد. در نهایت، او به ناامیدی ناشی از شرایط خود و وابستگی به خداوند نیز اشاره می‌کند.