نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۵۲ اسیر شهرستانی

اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

کسی که داغ جنونش طراز سر باشد

به هر کجا که رود نور در نظر باشد

ز خاکساری آن مرغ گل کند پرواز

که سایه قفسش نقش بال و پر باشد

به جان رشک خدایا که قاصد ما را

جواب نامه فراموشی خبر باشد

خبر ز یار گرفتن کجا اسیر کجا

همین بس است که از خویش بیخبر باشد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به بیان حالتی از عشق و دلدادگی می‌پردازد. فردی که عاشق است، هر جا که می‌رود، نور و زیبایی را می‌بیند. او به دلیل محبتش، مانند پرنده‌ای از قفس خاکی خود پرواز می‌کند. همچنین، شاعر به خداوند می‌گوید که حسرت می‌خورد که چرا پیامی از یار خود دریافت نکرده است. در نهایت، در حالی که در اسارت دلتنگی و دوری از محبوب است، همین کافی است که از حال خودش بی‌خبر باشد.