نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۶۲ اسیر شهرستانی

اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

ز آسمان محبت چه وحی نازل شد

که یاد لاله و گل سنگ شیشه ی دل شد

چمن ز حسن که اعجاز رنگ و بو آموخت

که برگ لاله و گل فرد سحر باطل شد

هزار مرحله حسرت هزار قافله رشک

سزای خانه به دوشی که صید منزل شد

سر حباب به فتراک موج دریا بست

سفینه ای که خطر بار صید ساحل شد؟

غبارم از چمن و ابر باج می گیرد

مگو که خاک شدم کار گریه مشکل شد

نسیم از پر پروانه می کند پرواز

در این بهار مگر گل چراغ محفل شد

چه حرزها ننوشتم به خون سربازی

که دست و تیغ تو در گردنم حمایل شد

چراغ اهل نظر برق یک تجلی بود

دلیل قافله گردید و شمع محفل شد

اسیر بسکه ز آوارگی به کام رسید

غبار تربت مجنون دلیل محمل شد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق و زیبایی‌های طبیعی است. اولین بیت بیان می‌کند که محبت همچون وحی‌ای از آسمان نازل شده و یاد گل‌ها و لاله‌ها را در دل انسان زنده می‌کند. شاعر زیبایی چمن و گل را به عنوان معجزه‌ای از رنگ و بو معرفی می‌کند که حسرت و آرزوهای فراوانی به همراه دارد. او به خانه‌به‌دوشی می‌پردازد که به منزل خود می‌رسد و عشق را همچون سفینه‌ای در عرض دریا می‌بیند. غبار چمن و ابر نمادی از گرفتاری‌های زندگی است و بیان می‌کند که این مسایل گریه را دشوار می‌کنند. نسیم را به پرواز پروانه تشبیه می‌کند و عشق را در بهار همچون چراغ محفل می‌داند. شاعر از حرزهایی که به خون نوشته، یاد می‌کند و عشق و زیبایی را همچون چراغی در میان اهل نظر معرفی می‌کند. در نهایت، او به سرنوشت خود به عنوان یک اسیر عشق اشاره می‌کند که غبار تربت مجنون، دلیلی بر طغیانی در زندگی‌اش شده است.