نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۶۷ اسیر شهرستانی

اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

می کنم پرواز ذوق جانفشانی را چه شد

در جوانی حال ایام جوانی را چه شد

من نمی نالم ز شرم اما کرم را سجده ای

رحم استغنا و عجز ناتوانی را چه شد

باده می نوشیم اما نشئه ای در کار نیست

شادمانی هست درد شادمانی را چه شد

مو به موی عالمی از وحشتم در آتش است

دوست معذور است و دشمن مهربانی را چه شد

یک سخن با محرم و بیگانه می گویم اسیر

مهربانی از شما نامهربانی را چه شد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به بررسی حال و روز خود در جوانی می‌پردازد و از تغییرات و احساساتی که تجربه کرده است، صحبت می‌کند. او از بی‌حالی و ناامیدی جوانی یاد می‌کند و به فقدان شادمانی و معانی زیبا در زندگی اشاره می‌نماید. شاعر همچنین نسبت به وضعیتی که در آن به دوستان و دشمنان خود می‌نگرد، ابراز تأسف می‌کند و سوالاتی را دربارهٔ عشق و محبت مطرح می‌کند. در نهایت، او از دردهای ناشی از دوری و بی‌مهری غمگین است و به یادآوری عشق و محبت در دنیای از آز و حرمان می‌پردازد.