نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۶۹ اسیر شهرستانی

اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: فاعلن مفاعیلن فاعلن مفاعیلن (مقتضب مثمن مطوی مقطوع)

تیغ بر کفش دیدم خون من به جوش آمد

خنده زد گل زخمی ناله در خروش آمد

چشم او نگاهی کرد لعل او حدیثی گفت

هوش مست و بیخود شد بیخودی به هوش آمد

نکهت بهار آمد ساغر طرب برکف

مژده می پرستان را پیر می فروش آمد

پیر دیر را دیدم سرنوشت پرسیدم

گفت آیت رحمت بهر باده نوش آمد

هر که دید خندانش در قبای گلگون گفت

سرو گل فروش آمد شمع شعله پوش آمد

در چمن گل و غنچه داد میکشی دادند

این پیاله نوش آمد آن سبو به دوش آمد

چون اسیر دیوانه توبه از ریا کردم

حرف ناصحان ما را اینقدر به گوش آمد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به تصویری از زیبایی و عشق می‌پردازد. او با مشاهده خون بر تیغ کفش، احساساتش به جوش می‌آید. در حالی که گل زخمی خنده می‌زند، شاعر به هوش و مستی می‌رسد. بهار و شگفتی‌های آن، با ساغری پر از شادی و می‌آید، و پیر می‌فروشی نیز خبر از رحمت و نوشیدنی می‌دهد. دیدن خنده‌های دیگران نیز به او الهام می‌بخشد. در چمن، گل و غنچه‌ای وجود دارد که به خوشی می‌افزاید. در نهایت، شاعر به توبه و ترک ریا می‌رسد و به سخنان نصیحت‌آمیز دیگران گوش می‌دهد. شعر به موضوعاتی چون عشق، زیبایی و شادی می‌پردازد و حس طراوت بهار را تداعی می‌کند.