شمارهٔ ۵۷۶ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
دل شکاران که مرا بی سر و پا ساخته اند
حلقه دام ز محراب دعا ساخته اند
گر همه سایه خاری است طوافی دارد
کعبه شوق مرا در همه جا ساخته اند
دل ناکام نمیرد که نظر کرده اوست
استخوان بندی قالب ز هما ساخته اند
چاره از کوشش بی صرفه پشیمان شدن است
برده اند از دل ما درد و دوا ساخته اند
شش جهت چیست که آهی بکند بنیادش
چار دیوار جهان را ز هوا ساخته اند
دل فولاد هم از آتش عشق آب شود
گر بداند که در این کوره چه ها ساخته اند
غم پنهانیم از دیده توان نقش زدن
خلوت راز تو را پرده نما ساخته اند
زنده بادا دلت از حسرت جاوید اسیر
خاک این کوزه گل از آب بقا ساخته اند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این اشعار به توصیف حال و روز خود میپردازد که عشق و شوق او را به شدت تحت تاثیر قرار داده است. او میگوید که دلش تبدیل به شکارگاهی شده و دعاها و آرزوهایش به دامهایی برای او تبدیل گشتهاند. در این دنیای پر از غم و درد، دل ناامید او همچنان زنده است، چراکه عشق قادر به نرم کردن حتی دلهای سخت است. او به مسائلی چون پشیمانی از تلاش بیفایده و تأثیر عشق بر وجود انسان اشاره میکند. در نهایت، شاعر بر حیرت و حسرت پایدار دلش تأکید میکند و این حسرت را به خاک این کوزهی گل تشبیه میکند که از آب بقا ساخته شده است.