شمارهٔ ۵۷ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)
رخصت کشتنم بده نرگس کم نگاه را
یا مکن آشنای دل گرمی گاه گاه را
می کنم اضطراب را پیش تو پاسبان دل
تا نبرد ز دیده ام چاشنی نگاه را
شب که خیال چشم او خواب رباید از نظر
سرمه کشم ز دود دل چشم سفید ماه را
زهر شکایتم به دل شکر شکر می شود
چون به لب آشنا کند خنده عذرخواه را
دشمن خویش را کسی راه به خانه چون دهد
کی کنم آشنای دل طاقت عمر کاه را
هرکه زپاکی نفس همچو اسیر دم زند
آینه اثرکند گریه صبحگاه را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به احساسات عمیق عاشقی و اضطرابهای ناشی از آن میپردازد. شاعر از معشوق میخواهد که اجازه دهد عواطفش را بروز دهد یا اینکه حسرتهایش را بیشتر نکند. او همچنین دربارهی نگرانیهایی که از محبت معشوق دارد، صحبت میکند و نیاز به محافظت از دل خود را بیان میکند. تصویرهای زیبایی از شب و خواب و همچنین تأثیرات عشق بر دل و جان انسان در شعر وجود دارد. شاعر به زهر شکایتی که به دل دارد و شیرینی عشق اشاره میکند و در نهایت به صورت کلی حالاتی از سوز و سازش در روابط عاشقانه را به تصویر میکشد.