شمارهٔ ۵۷۰ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
رفتم از هوش نگاه که به یادم آمد
آب گشتم سر راه که به یادم آمد
شد به گلزار جگر ناله من سرو روان
قامت جلوه پناه که به یادم آمد
گل کند گل مژه چشم غزالم به نظر
شوخی طرف کلاه که به یادم آمد
حیرتت بیخبر آورده به نظاره هجوم
صف مژگان سیاه که به یادم آمد
الفتم سرمه کش دیده حیرت شد اسیر
نگه حوصله کاه که به یادم آمد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به یادآوری لحظات عاشقانه و تأثیرگذار میپردازد. او احساساتش را به تصویر میکشد و از زیباییهای محبوبش، گلی در گلزار و جلوههای چشمانش سخن میگوید. یادآوری این تصاویر موجب شگفتی و تحریک احساسات او میشود و حالتی از حیرت و دلباختگی را به تصویر میکشد. در نهایت، او به سرنوشت خود و احساساتش در برابر این یادآوریها اشاره میکند.