شمارهٔ ۵۷۳ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
دل آتشپرستم شعله از اخگر نمیداند
شعورم گر شود ساقی می از ساغر نمیداند
جنون هم پیش خود در مکتب غفلت فلاطون است
کدام آشفته او یک کتاب از بر نمیداند
دو عالم سرنوشت از نقش پایی میتوان خواندن
در این ره گر همه خضر است پا از سر نمیداند
گر افتاده است کاری با شکفتن غنچه بسیار است
دل ما جز شکستن پیشه دیگر نمیداند
سفرها کردهام با بلبل و پروانه میدانم
که پرواز رسایی شوق بال و پر نمیداند
دلم دانسته گویا مدعای لعل خاموشش
که با این بیزبانی از کسی کمتر نمیداند
اسیر از سوز دل جستم نشان گرمی خویش
سراغ شعله را کس همچو خاکستر نمیداند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به بیان احساسات عمیق و جستجوی معنا در زندگی میپردازد. او اشاره میکند که دلش مانند آتشی است که از شعلهای و امیدی بیخبر است. شاعر در مورد جنون و غفلت صحبت میکند و به عدم آگاهی از دانش و حقیقت اشاره میکند. او در روند زندگی، نقش تقدیر را درک میکند و میفهمد که در این مسیر، حتی دانایان نیز نمیتوانند همه چیز را بفهمند. او همچنین از شکست و درد دل میگوید و میفهمد که زندگی پر از سفرها و تجربهها است، اما حقیقت و شوق واقعی همیشه فراتر از آن چیزی است که میداند. در نهایت، شاعر به احساساتش و ناتوانی در بیان آنها اشاره میکند و حس میکند که در درونش آتش عشق و امیدی وجود دارد که هنوز کاوش نکرده است.