شمارهٔ ۵۷۸ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
همچو خس آیینه پرداز شرارم کرده اند
همچو جوهر وقف تیغ آبدارم کرده اند
تا کنم پرواز بال از زخم تیغم داده اند
تا سبک برخیزم از پستی غبارم کرده اند
دور گرد صیدگاه التفاتم دیده اند
وز تغافلهای پی در پی شکارم کرده اند
بهر زهر آشامی غم کام تلخم داده اند
از برای ترکتاز شعله خارم کرده اند
بلبل و پروانه از بس پاکبازم دیده اند
از هوا داری گل آتش نثارم کرده اند
خضر راه من به کوی آشنا بیگانگی است
بحر آشوب فراق بیقرارم کرده اند
تا نگردد خضر راه قرب من بیگانگی
از قرار آشنایی بیقرارم کرده اند
بار بی برگی به نخل باغ عیشم داده اند
خون سرسبزی طراز نوبهارم کرده اند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر شامل احساسات عمیق شاعر است که به زخمها و غمهای خود اشاره دارد. او خود را مانند خس (علف) و جوهر تیغ میداند که به او آسیب رساندهاند و به او اجازه پرواز نمیدهند. از طرفی، انسانها هم به او توجهی نمیکنند و باعث اندوه بیشتر او شدهاند. او همچنین به عشق و تمایل به زیبایی اشاره میکند و میگوید که از پاکبازیاش آتش به او میریزند. شاعر احساس میکند که در مسیری پر از غم و بیگانگی قرار دارد و این فراق باعث بیقراری او شده است. در نهایت، او به بار بیبرگی و کمرنگ شدن زندگیاش اشاره میکند.