شمارهٔ ۵۸۱ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
از دلم روزی که طرح روزگار انداختند
گل ز اشکم در گریبان بهار انداختند
صیدگاه از قطره خون صد گل منت بچید
بسکه این ترکان ز استغنا شکار انداختند
بیخودم کردند از این بیهوش داروی حیات
غافلم در جرگه لیل و نهار انداختند
این خدا ترسان که دامن می کشند از بوی گل
خار در پیراهن عاشق چکار انداختند
نشئه هستی به غیر از دردسر سودی نداشت
ساغری دادند و ما را در خمار انداختند
از هجوم صید جای جنبش مژگان نماند
این سیه چشمان چه تیری بر شکار انداختند
تا برد پروانه را مستانه خواب سوختن
در حریم شعله فرش زرنگار انداختند
کم نگاهان از فریب وعده وصل اسیر
هستی ما را ز چشم روزگار انداختند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان درد و رنج شاعر از محبت و عشق میپردازد. شاعر احساس میکند که زندگی با درد و عذاب همراه است و عشق او را به داغ دل و بیحالی کشانده است. او خود را در دام عشق و فریب وعدههای توخالی احساس میکند و در پی آن به بیخبری و افسردگی دچار شده است. شاعر به زیبایی و جذابیت عشق اشاره میکند، اما در عین حال از عواقب تلخ آن نیز سخن میگوید. به طور کلی، این شعر دربردارندهٔ احساساتی عمیق از ناپایداری عشق و دشواریهای آن است.