شمارهٔ ۵۸۲ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
عشق نگشوده طلسمی است که بر دل بستند
آه از این عقده آسان که چه مشکل بستند
گرچه صید قفسم کی روم از خاطر دام
در هواداری من عهد به یک دل بستند
عشق موجی است که ساغر کش گرداب فناست
لب این بحر ز خمیازه ساحل بستند
جگر صید حرم سوز شهیدان وفا
اول احرام به نقش پی قاتل بستند
شدم آواره و بی دام ندیدم طرفی
پایم از رشته صد راه به منزل بستند
رخصت گفت و شنید از نگهت داشت اسیر
دل و جان راهش از اندیشه باطل بستند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بررسی پیچیدگیها و دردهای عشق میپردازد. شاعر از عشق به عنوان یک طلسم صحبت میکند که بر دل انسان تاثیر گذاشته و باعث ایجاد عقدههای عاطفی میشود. اگرچه احساس اسیری میکند، اما نمیتواند از یاد محبوب خود رها شود. عشق توصیف میشود به عنوان یک موج سرکش که انسان را به سمت فنا میکشاند و در عین حال، زیبایی و عزم وفاداری را نیز در خود دارد. شاعر خود را آواره و بیپناه میبیند و نشان میدهد که چگونه دل و جانش به افکار ناروا وابسته شده است. این شعر در مجموع به تنهایی و پیچیدگیهای عاطفی ناشی از عشق اشاره دارد.