نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۹۱ اسیر شهرستانی

اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

گه نگاهش کاروان چشم آهو می‌زند

گاه چشمش راه یک بتخانه جادو می‌زند

گریه کردم راه طعن دوستداران بسته شد

از شکایت زخم شمشیر زبان بو می‌زند؟

گرچه پُر طفل است پُر داناست در سنگین‌دلی

گاه دشمن می‌نوازد گه دعاگو می‌زند

آتش شوق از کجا و آب شمشیر از کجا

خون ما ساغر به یاد تیغ ابرو می‌زند

بت‌پرستی حیرت آیینه خوبی شد اسیر

کز ادب آیینه در پیشش دو زانو می‌زند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف احساسات عمیق و متناقض عاشقانه می‌پردازد. شاعر از نگاه معشوق صحبت می‌کند که گاهی شبیه کاروان چشم آهو است و گاهی به سوی بتخانه جادو می‌نگرد. او از درد و رنج ناشی از بی‌محبتی می‌گوید و اینکه عشق و دشمنی در این رابطه به هم ربط دارند. شاعر از آتش شوق و خون دل می‌گوید که همه به یاد معشوقی است که با ابرویی تیغ‌مانند دل‌ها را می‌شکافد. در نهایت، او به حالت احترام و ادب در برابر زیبایی‌های معشوق اشاره می‌کند که باعث حیرت و وضوح در آیینه می‌شود.