نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۹۵ اسیر شهرستانی

اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

به تغافل اگرم چشم تو رسوا نکند

راز پنهان مرا ورد زبانها نکند

هیچ غم نیست که از ما همه عالم ببرند

تیغ مژگان تو قطع از ما نکند

شده ام زخمی طفلی که چو از من گذرد

زیر لب خندد و از شرم تماشا نکند

دارد امید هماغوشی خاک قدمی

دیده من که به خورشید بغل وا نکند

شرر اشک ز آتشکده دل داریم

چشم ما تکیه به سرمایه دریا نکند

گر بود سلسله زلف تو در دست اسیر

عمر صد خضر به یک موی تو سودا نکند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر احساسات عمیق عاشقانه و تنهایی شاعر است. شاعر به تغافل و بی‌توجهی معشوق اشاره می‌کند و نگران است که راز عشقش فاش شود. او می‌گوید هیچ غمی وجود ندارد که نتواند آن را تحمل کند، اما تیر نگاه معشوقش نمی‌تواند از او بگذرد. همچنین، او خود را به کودک زخم‌خوری تشبیه می‌کند که کسی به او توجه نمی‌کند و از این وضعیت خجالت دارد. شاعر در نهایت امید دارد که روزی بتواند در کنار معشوق باشد و از زیبایی‌های او لذت ببرد، اما متوجه می‌شود که این آرزو به آسانی محقق نمی‌شود.