نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۹۶ اسیر شهرستانی

اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

همه دَردیم تا دوا چه کند

همه دُردیم تا صفا چه کند

گر دعا سحر سامری گردد

چه کند با تو بی‌وفا چه کند

به خودش این فراغت ارزانی

آشنای تو آشنا چه کند

بیخودانیم بر سر کویت

به خود آییم تا خدا چه کند

در پناه غبار کوی توایم

صرصرِ نیستی به ما چه کند

دل به دل حرف می‌زند از دور

محو دیدار او ادا چه کند

نامه‌ام برق‌ها گداخته است

تا به همراهی صبا چه کند

قدح آفتاب باید اسیر

بادهٔ وصل او هوا چه کند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره درد و حسرتی است که انسان‌ها به خاطر بی‌وفایی و دوری از محبوب خود تجربه می‌کنند. شاعر به این موضوع اشاره می‌کند که با وجود دعا و تلاش، وضعیت عوض نمی‌شود و این بی‌وفایی هیچ چاره‌ای ندارد. او همچنین به حالت حیرت و انزوای خود در کوی محبوبش می‌پردازد و به تلاطم درونی و ارتباط عاطفی نامحسوس که با دل‌ها دارد، اشاره می‌کند. در نهایت، شاعر به شدت وابستگی به معشوق و نیاز به وصال او اشاره می‌کند و بیان می‌کند که حتی آفتاب و شادی نیز در کنار او بی‌معنا می‌شوند.