شمارهٔ ۵۹۹ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مسدس مخبون محذوف)
خار گلزار وفا گل میکند
بیزبانی کار بلبل میکند
با دلش یکرنگی ما بیشتر
عشوه در کار تغافل میکند
مفت من آیینه روی تو را
جام می هر لحظه گل گل میکند
شکوه رنگین بهار درد و داغ
شوقش اظهار تجمل میکند
سرگرانی سرمه چشم نیاز
شکوه سرگرم تغافل میکند
از بیابانها چهها شرمندهام
گریهام عرض تجمل میکند
خار خشکم غربتم سرشار تر
شعله از بال و پرم گل میکند
از اسیر بینوا خجلت کشم
خضر را خضر توکل میکند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این غزل شاعر به زیبایی و عواطف انسانی اشاره میکند. او از گلزار وفا و گلها صحبت میکند که نماد محبت و زیبایی هستند، و نشان میدهد که چگونه در دلباختهها کار بلبل میتواند ناشی از ناامیدی باشد. شاعر به عشق و عشوه پرداخته و اشاره میکند که عشق واقعی در دلها وجود دارد. او همچنین به تجملات و شوقهای زندگی اشاره میکند و از غمها و دردهایش سخن میگوید. در نهایت، شاعر از بیابانها و غربت خود و شعلهور بودن احساساتش در دل یاد میکند و به نوعی از حال و روز خودش و خجلت از وضعیت دیگران میگوید.