شمارهٔ ۶۰۵ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
یک سرنوشت طالع ما بی خطر نبود
ما را سری نبود اگر درد سر نبود
بیگانه رسوم دو عالم بر آمدیم
ما را بجز خیال تو کار دگر نبود
لب خواستم به شکوه گشایم گذشت عمر
در عهد جور او سخن مختصر نبود
روزی که ما ز شعله خوی تو سوختیم
پروانه سپهر و چراغ سحر نبود
آورده ام خبر ز دیاری که از جنون
کس را دل پیام و دماغ خبر نبود
پیغامم از نرفتن قاصد به او رسید
غمنامه ام شکنجه کش نامه بر نبود
سنجیده بارها دلم آرام و اضطراب
حب وطن به شوخی ذوق سفر نبود
صیدم رهین منت دام و قفس نشد
پرواز شوق در گرو بال و پر نبود
داغم که بر نیاید از آن کینه جو اسیر
امید ما که از نگهی بیشتر نبود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر نشاندهندهی درد و ناکامی شاعر است که با سرنوشت سختی مواجه شده و عشقش را به تصویر میکشد. شاعر به بیگانگی و دوری از سرزمین خود اشاره میکند و میگوید که در زمان دشواری و جور، نمیتوانسته است به راحتی حرف دلش را بزند. او با اشاره به سوختن از عشق، حسرت و اندوه خود را ابراز میکند و به دیاری از جنون و بیخبری میرسد. در نهایت، شاعر از ناامیدی و کینهای که بر دل دارد میگوید و امیدش به یک نگاه از معشوقهاش محدود است.